سقوط
💠در قلهٔ کوهی بلند، شاهینی زندگی میکرد. هر روز بر فراز ابرها پرواز میکرد و با افتخار فریاد میزد: «هیچ پرندهای به پای من نمیرسد!»
🔹یک روز، روی شاخه درختی نشست. جغد پیری از لانه اش بیرون آورد. شاهین منقارش را کج کرد: « پیرمرد دیگه نمی تونی از لونه ات بیرون بیای و تا بالای کوه پرواز کنی» جغد ابروهای آویزانش را با چنگالهای ترک خوردهاش خاراند و به او گفت: «امیدوارم به سن من برسی و سر خودت را با این همه غرور به باد ندهی.» اما شاهین خندید و مثل تیری که از چله کمان رها شده به سمت بالای کوه اوج گرفت،گفت:« من همیشه در اوج خواهم بود.»
🔹همان موقع، آسمان تیره و تار شد. برق از آسمان به زمین جهید و غرش آسمان قلب گنجشکان را به لرزه درآورد. باد خاک، خار و خاشاک و هر آنچه روی زمین بود را بلند کرد. تنه درختان جوان به لرزه افتاد. جغد داخل لانه اش رفت. شاهین، با اعتماد به نفس زیاد، به جنگ باد رفت و به پرواز کردن ادامه داد؛ اما باد آنقدر قوی بود که او را مانند برگ خشکی به این سو و آن سو پرتاب می کرد.
#داستانک
💠صبح روز بعد، جغد از لانه اش بیرون پرید و میان درختان پرواز کرد. با چشمان پر آبش چیزی بر روی زمین دید. آرام پایین آمد با نزدیک شدن به آن چیز چشمهای گردش از حدقه بیرون زد، بالهای شکسته و غرق خون شاهین بر روی زمین پهن شده بود و شاهین با چشمانی باز مرده بود. جغد گفت: «اگر کمی فروتنی میداشتی، امروز هم مثل همیشه میتوانستی پرواز کنی.»
#داستانک
فرم در حال بارگذاری ...